تبليغاتX
جزیره عشق
جزیره عشق



یه پرنده

فکر پروازو نمیشه تو قفس زندونی کرد
کی میگه قفس واسه پرنده ها آخرشه
تا پرنده تشنه آسمونه، آسمون تشنه بال و پرشه
حتی بادو پای بسته، با پرو بال شکسته
تا نفس داره و زنده است، یه پرنده یه پرنده است
وقتی همتش بلنده، سنگ هم اسمش دیگه کوهه
کوهی که فقط یه سنگه، اما خیلی باشه کوهه
دلتوبزن به دریا، ببین عاشقی چی گفته
زندگی یه اتفاقه که فقط یه بار می افته
دل به آسمون نبندی،حتی خوب و بد می بینی
جاده روبه روته اما، تو فقط یه سد می بینی
اما از قدیما گفتن، که یه دست صدا نداره
صدای دستهای باهم، کوه رو از جا در می یاره
آینه دلت رو بشکن، خودتو جداکن از خود
قاف عشق که گذشتی، میری تاقاف تجرد
این حصارا موندنی نیست، مثل هرچیزی توعالم
دیواری که پی نداره، بایه بادمی پاشه از هم
منم اون پرنده عاشق و زخمی که هنوز شک نداره
که شب قفس میشه یه روزی روز
پس بیا باهم بخونیم، حتی با دو پای بسته
با پروبال شکسته، تانفس داره و زنده است
یه پرنده یه پرنده است.

شنبه 12 بهمن1387  توسط فریبا  |

 

پر پرنده

شکستنم تو عشق تو برات خوشی و خنده داشت
بازی نبود برام ولی بازی شدو برنده داشت

رو سادگی دلم میخواست همیشه پیشم بمونی
فکر جدا شدن برام یه حالت زننده داشت

هزار بار آتیشم زدی وقتی که فهمیدی دلت
یه عاشق ثابت قدم یجورایی یه دنده داشت

دلم برات یه قصر شدو تو هم شدی حاکم اون
حاکم پی خوشیش بود و نمی دونست یه بنده داشت

ازت میخواستم که بگی یوقتایی حرف قشنگ
انگار فقط زبون تو خنجرای برنده داشت

هنوز تو بهتم که چطور اینجوری عاشقت شدم
عشق تو انگار تو دلم یه پیچک رونده داشت

دنیا واسم قفس شدو قفس رو له کردی برام
اون قفس شکسته توش هنوز پر پرنده داشت

شنبه 12 بهمن1387  توسط فریبا  |

 

او.....

به او گفتم چقدر دوستم داری؟

                                   گفت قدر تمام ستاره های آسمان

با خوشحالی به آسمون نگاه کردم

                                         دیدم هوا ابری است.

یکشنبه 10 آذر1387  توسط فریبا  |

 

......................پس از مرگم

       پس از مرگم چه خواهم شد! نمی دانم

      نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه

      خواهد ساخت

     ولی

بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد بدست کودکی گستاخ و بازیگوش

که نیروی پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

                                 بدینسان خواب خفتگان

 آشفته تر سازد

         بدینسان شب شکند در من

....................................سکوت مرگبار من 

سه شنبه 23 مهر1387  توسط فریبا  |

 

شمع

سه شنبه 23 مهر1387  توسط فریبا  |

 

دوست دارم

یکی را دوست دارم ولی افسوس نمی دانم که آیا نگاه می کند یا نه

شاید بخواند از نگاه من که او را دوست می دارم

                                          ولی او هرگز نگاهم را نمی خواند

صبا را دیدم گفتم از من به امانت دلدارم بگو که او را

                                                                 دوست می دارم

ولی افسوس نگاهم را نمی خواند

        به برگ گل نوشتم که او را دوست می دارم

                                ولی

  او گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

 

 

 

سه شنبه 9 مهر1387  توسط فریبا  |

 

محبت

خورشید غروب می کند اما آنچه غروب نمی کند خورشید محبت است

وآنچه هرگزدر پی ابر حقیقت پنهان نمی ماند محبت ودوستی است

آنچه هرگز نمی خشکد چشمه ی محبت است وگلی که خزان ندارد

گل محبت است.عشق متلاطم وطوفان است اما دوست داشتن آرام

واستوار عشق زیباست.اما دوست داشتن یک حقیقت راستین عشق

در دریا غرق می شود ولی دوست داشتن در دریا شنا می کند عشق

مامورش است اما دوست داشتن پیغمبر روح پس دوست دارم.

 

دوشنبه 8 مهر1387  توسط فریبا  |

 

دل

دل

 

 

میون این همه دل ، همه جور و همه رنگ

            یه دل ساده می خوام ، مثل آسمون یه رنگ

           یه دل ساده می خوام ، یه دلی که دل باشه

             میون این همه دل ، غیر آب و گل باشه

               دل دریا ، دل رود

                                دل آبی ، دل آب

            دل بی رنگ و ریا ، صاف و ساده بی نقاب

              یه دل از همه جدا ، مثل آیینه دیدنی

             قصه هاش شنیدنی ، همیشه شکستن ی

             سخت تنهایی راه

                           سخت بی همنفسی

                          چی میشد یه روز بیاد

                       اون که نیست مثل کسی

                        

دوشنبه 8 مهر1387  توسط فریبا  |

 

خالق

 

  امروز صبح که از خواب بيدار شدي، نگاهت مي کردم؛ و اميدوار بودم که با من حرف بزني،

حتي براي چندکلمه، نظرم را بپرسي يا براي اتفاق خوبي که ديروز در زندگي ات افتاد، مثلاً از

من تشکر کني!... اما متوجه شدم که خيلي مشغولي، مشغول انتخاب لباسي که مي

خواستي بپوشي.وقتي داشتي اين طرف و آن طرف مي دويدي تا حاضر شوي فکر مي کردم

 چند دقيقه اي وقت داري که بايستي و به من بگويي:سلام؛ اما تو خيلي مشغول بودي. يک

 بار مجبور شدي منتظر بشوي و براي مدت يک ربع کاري نداشتي جز آنکه روي يک صندلي

بنشيني. بعد ديدمت که از جا پريدي. خيال کردم مي خواهي با من صحبت کني؛ اما به طرف

تلفن دويدي و در عوض به دوستت تلفن کردي تا از آخرين شايعات باخبر شوي.   تمام روز با

صبوري منتظر بودم. با اونهمه کارهاي مختلف گمان مي کنم که اصلاً وقت نداشتي با من

حرف بزني. متوجه شدم قبل از نهار هي دور و برت را نگاه مي کني، شايد چون خجالت مي

 کشيدي که با من حرف بزني، سرت را به سوي من خم نکردي. تو به خانه رفتي و به نظر

مي رسيد که هنوز خيلي کارها براي انجام دادن داري. بعد از انجام دادن چند کار، تلويزيون را

روشن کردي. نمي دانم تلويزيون را دوست داري يا نه؟ در آن چيزهاي زيادي نشان مي دهند و

 تو هر روز مدت زيادي از روزت را جلوي آن مي گذراني؛ در حالي که درباره هيچ چيز فکر نمي

کني و فقط از برنامه هايش لذت مي بري... باز هم صبورانه انتظارت را کشيدم و تو در حالي

که تلويزيون را نگاه مي کردي شام خوردي؛ و باز هم با من صحبت نکردي.     موقع خواب...،فکر مي کنم خيلي خسته بودي. بعد از آن که به اعضاي خانواده ات شب به خير

گفتي، به رختخواب رفتي و فوراً به خواب رفتي. اشکالي ندارد. احتمالاً متوجه نشدي که

من هميشه در کنارت هستم، تو را می بینم و براي کمک به تو آماده ام. من صبورم، بيش از

 آنچه تو فکرش را مي کني. دلم مي خواهد يادت بدهم که چطور با ديگران صبور باشي. آنقدر

دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم. منتظر يک سر تکان دادن، یک نگاه به این طرف! یک

 دعا، فکر، يا گوشه اي از قلبت که خوشحال و متشکر باشد.

     می دانی، خيلي سخت است که يک مکالمه يک طرفه داشته باشي. خوب، من باز هم

منتظرت هستم؛ سراسر پر از عشق تو... به اميد آنکه شايد امروز کمي هم به من وقت

بدهي. آيا وقت داري که اين را براي کس ديگري هم بفرستي؟ ..... باشد، عيبي ندارد، مي فهمم!

هنوز هم دوستت دارم. روز خوبي داشته باشي...

                                   از طرف دوست و دوستدارت:... خدا

 

 

 خالق

پنجشنبه 4 مهر1387  توسط فریبا  |

 

زندگی

       کاش می دانستی زندگی به همه ی وسعت خویش

                   محفل ساکت غم خوردن نیست

             اضطراب و هوس و دیدن و نا دیدن نیست

                 زندگی خوردن وخوابیدن نیست

               زندگی جنبش و جاری شدن است

             زندگی کوشش و راهی شدن است

پنجشنبه 4 مهر1387  توسط فریبا  |